چرا قربانی کنیم؟
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:11
نيمه روشنفكران بیدرد خرده میگیرند که چرا قربانی کنیم؟ معبد چه نيازی به قربانی دارد؟ چرا خدا خون میخواهد؟ شگفتا که نمیفهمند اين او نيست که خون میطلبد. اين عاشق نيازمند است که میخواهد به خودش نشان دهد که من اسماعيلم را قربانی میکنم و آنچه در آفرينش نيست، میآفرینم. چگونه این را نشان میدهد؟ با قربانی! ع...
بذل مهجته فیک
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:11
وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ [زیارت اربعین]فرازی از زیارت اربعین امام حسین است که امام صادف علیه السلام به صفوان جمّال تعلیم داد.حکمت و موعظه و جدال احسن کارساز نبود. سیدالشهدا باید خون میداد تا مردم را از جهالت نجات دهد.راه شکوفایی اندیشه و انگیزهاربعین در ب...
نام حرب بر امام حسین
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:11
امام علی(ع) دوست داشت امام حسین را حرب بنامد، اما در نامگذاری بر پیامبر پیشی نگرفت. اینجا گرچه هزار است اسم هست مسما یکی و از سر رشک نام او نام رخ قمر برم پیامبر را چگونه صدا بزنیم؟
و علیکم بالصبر
-
تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 20:37
امام علی علیه السلام فرمودند: وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ، فَاِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاِْیمانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لا خَیْرَ فى جَسَد لا رَأْسَ مَعَهُ، وَ لا فى ایمان لا صَبْرَ مَعَهُ قصار ۷۹ صبر و رضا در مصیبت ای برادر صبر کن بر دردِ نیش یری الناس دهناً فی قواریر صافیا عجب صبری خدا دارد صبر ک...
لو ضربتم الیها آباط الابل
-
تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 20:37
و قال علی عليه السلامأُوصِيكُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَيْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَكَانَتْ لِذَلِكَ أَهْلاً... [قصار ۷۹]اگر برای رسیدن به این پنج چیز با پاشنۀ پا زیر شکم شتر بزنید تا تندتر برود، سزاوار است.قضاوت حضرت داوود در محرابفاستبقوا الخیرات +نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱:۲۸ ب.ظ...
استاد نچسب
-
تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 20:37
سال اول حوزه بودم. استادی داشتیم نچسب! حدیث درس میداد. دستور داد دفترچۀ حدیث تهیه کنیم. یکی از احادیثی که خواند و نوشتیم، همین فرمایش أُوصِيكُمْ بِخَمْسٍ از امیرالمؤمنین علیه السلام بود. چندتا حدیث هم خودم نوشتم. یکی از آنها ان الله جمیل و یحب الجمال بود. به همین دلیل استاد دفترچهام را پاره کرد. مهم...
چو رسول آفتابم هم از آفتاب گویم
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 19:28
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم'>آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویم [۱]به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویم [مولوی][۱] من چشم بر تو و همگان گوش بر منند [سعدی]شرط پذیرفتن دعوتپادکست +نوشته شده در سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۳:۲ ب.ظ&...
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 19:28
هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد...ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمست است و در حق او کس این گمان ندارد [حافظ] +نوشته شده در جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۹:۳۵ ق.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
ای وفادارن عاشق در دیار بیغمیها
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 19:28
محنت مردم کشیده داده داد مردمیهاای ز مردی برنشسته قفل زندان برشکستهمردمیتان زنده بادا نامتان پایندا باداپادکست +نوشته شده در دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱:۲ ب.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
نصیحت به سیگاری رباخوار
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 17:49
گفتم: سیگار ضرر دارد. گفت: وینستون چرچیل هم میکشید.گفتم: علما ربا را حرام میدانند. گفت: خودشان هم اگر پیدا کنند، میخورند. [اینجا]به قول شریعتی: این آدم هیچوقت تکان نمیخورد، چیزی نمیشود و چیزی نمیسازد. +نوشته شده در دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۱:۱۷ ب.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
دست دونفر را بوسیدم
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 17:49
دست استاد و دست رهبری!شیرینی بوسه بر دست استاد این بود که اجازه داد.شیرینی بوسه بر دست رهبری این بود که نصیحت کرد. +نوشته شده در سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۳:۲ ب.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
توصیه به خودکشی
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 17:49
برخی از ادیان کشور هند مانند جَیْنیسم نوع خاصی از خودکشی را توصیه میکنند. از دیدگاه آنان خودکشی زمانی جایز است که فرد به تمام اهداف خود رسیده و زندگی برایش بیمعنی باشد. [اینجا]خودکشی +نوشته شده در سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۰:۶ ب.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
علاقه امام به سیدعلی
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 16:07
امام به فرزند سیداحمد بسیار علاقه داشت. فرمود: هنگام وفات، او را داخل اتاق نیاورند. اینجا در سرای بیکسی بیکس درا ملاقات امام با علی معلم ابراهیم ادهم
یَا مَوْلایَ شَقِیَ مَنْ خالَفَکُمْ
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 16:07
وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَکُمْ فَاشْهَدْ عَلَىٰ مَا أَشْهَدْتُکَ عَلَیْهِپادکست +نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ توسط اشرفی | Adblock test (Why?)
زن همسایه هم رفت
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 16:07
دوماه پیش زن همسایه دوقلوهایش را انداخت و رفت. پرسیدم: چرا؟ گفت: پول نمیدهد. همسایه حتی خانهاش را به نام زنش زده بود. هرروز ماشین را تمیز میکرد تا او از رانندگی لذت ببرد؛ اما جزای عشق به غیرخدا هجران است. حالا باید در جوانی بچهداری کند. دیروز رفتیم برای دوقلوها شیرخشک خریدیم. +نوشته شده در دوشنبه ۱۷...
نامه رمضان به خانواده
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 12:05
رمضان سواد خواندن و نوشتن نداشت. از من خواست به خانوادهاش نامه بنویسم. گفت: بنویس تا سر صدام را نیاورم، به خانه برنمیگردم. در عملیات به عنوان حمل مجروح شرکت کرد؛ اما مجروحی برای حمل نداشت. هوا سرد بود. رمضان رفت زیر برانکارد و خوابید. دو روز بعد از عملیات با هم اسیر شدیم. +نوشته شده در جمعه ۲۴ فرورد...
اهدای قمقه آب
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 12:05
در مسیر عملیات بودیم. مجروحین شبهای قبل، روی زمین افتاده بودند. از تشنگی تقاضای آب میکردند؛ اما برایشان ضرر داشت. انصاری قمقهاش را از فانسقه باز کرد و به یکی از مجروحین داد. خدایا! او داراییاش را به تو داد. تو هم داراییات را به او بده! +نوشته شده در جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳ ساعت ۴:۵۱ ق.ظ توسط اشرفی ...
توبه از اشتباه
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 12:05
فراموش کردن اسارت اشتباه بود. باید بعد از اینکه آزاد شدیم، روی همان پتوی سبز اسارت میخوابیدیم. باید لباس نظامی اسارت را میپوشیدیم. باید غذای سادۀ اسارت را میخوردیم. باید سبکبار زندگی میکردیم تا با همان روحیات اسارت بخرامیم و بمیریم. ما اشتباه کردیم که عشق مجازی را به جای عشق حقیقی نشاندیم. ربنا ظلمن...
پایم کرم افتاد
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:37
هوا گرم بود. بیمارستان، بهداشت و پانسمان مناسب نداشت. پایم تا ران توی آتل بود. پانسمان هم نمیشد. دوسه ماه که گذشت، کرْمهای سفید ریزی از درون آتل بیرون آمدند. حالا دیگر پایم کرم افتاده بود. ناچار شدم بدون تجویز پزشک، آتل را باز کنم. +نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ توسط اشرفی | A...
ترخیص از بیمارستان به اردوگاه
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:37
چند ماه در بیمارستان بودم. حالا دیگر زخم پایم خوب شده بود. مرخص شدم. وقتی به آسایشگاه آمدم عراقیها به یکی از اسرا تیغ دادند تا ریشم را بزند. هم تیغ میزد هم صحبت میکرد. اما من با او حرف نمیزدم. کارش که تمام شد وسایلش را جمع کرد و رفت. بعدا یکی از رفقا به من گفت: حواست باشد او جاسوس است! +نوشته شده در...